تابآوری هوشمند در استرس شغلی
بازگشت به مقالات۱۴۰۴/۱۰/۹

استرس شغلی امروزه فقط یک احساس ساده نیست. این یک چالش جدی برای شناخت و سلامت روان است که مغز، تصمیمگیری، حافظه و انگیزه یادگیری را تحت تأثیر قرار میدهد. از همین رو، فهمیدن اینکه مغز ما در شرایط استرس چگونه واکنش نشان میدهد و اینکه چطور میتوانیم این واکنشها را با آگاهی و هوشمندی مدیریت کنیم، یکی از راههای اساسی برای تقویت تواناییهای شناختی در محیط کار است.
طبق تعریفی که لازاروس و فولکمن ارائه کردند، مقابله (coping) یعنی تلاشهای فکری و رفتاریای که فرد برای مقابله با فشارها و تقاضاهایی انجام میدهد که از تواناییهای درک شدهاش بیشتر است. این تلاشها میتوانند سه شکل بگیرند: اول، معطوف به حل مسئله باشند (مثل برنامهریزی یا یادگیری مهارت جدید)؛ دوم، بر تنظیم احساسات تمرکز کنند (مثل آرامسازی یا دیدن موقعیت از زاویه دیگر)؛ یا سوم، از دیگران کمک بگیرند. یک راهبرد مقابلهای زمانی واقعاً کارآمد است که یا بتواند شرایط استرسزا را تا حدی کنترل کند یا اثرات منفی آن بر سلامت را کاهش دهد.
مدلی که لوسی کوتِه و همکارانش بر اساس پژوهشهای واقعی در حوزه سلامت روان شغلی ارائه کردند، چارچوبی ساده و در عین حال دقیق برای درک این فرایند فراهم میآورد. این مدل بر یک سؤال اساسی استوار است: «آیا من میتوانم این موقعیت را تغییر دهم یا نه؟» پاسخ به این سؤال چهار الگوی اصلی رفتار و فکر را شکل میدهد:
الگوی اول: تغییر موقعیت = وقتی بخش مهمی از مسئله قابل تغییر است و فرد فعالانه وارد عمل میشود. در این الگو، فرد مهارتها و اطلاعات خود را افزایش میدهد، کارش را بهتر سازماندهی میکند و از دیگران کمک میگیرد. این رویکرد احساس کارآمدی، رضایت و کاهش استرس را به دنبال دارد و توانایی فرد را برای کنترل زندگیاش تقویت میکند.
الگوی دوم: تسلیم و سلبمسئولیت = وقتی موقعیت قابل تغییر است، اما فرد به جای عمل، شکایت میکند، دیگران را مقصر میداند و مسئولیت را نپذیرفته و کارها را به تعویق میاندازد. این رویکرد فرد را به سمت ناامیدی و کاهش اعتماد به خود سوق میدهد و میتواند به افسردگی منجر شود.
الگوی سوم: پافشاری بیسود = وقتی فرد با چیزی روبهرو است که واقعاً نمیتواند تغییر دهد (مثل تصمیمات بزرگ سازمان یا ویژگیهای دیگران) اما مدام سعی میکند آن را عوض کند. این تلاش بیهوده انرژی و احساسات را تضعیف میکند، نگرانی را بالا میبرد و خستگی روانی را افزایش میدهد، خصوصاً برای افرادی که همیشه احساس میکنند کافی نیستند.
الگوی چهارم: رهایی هوشمندانه = فرد پس از اینکه تمام تلاشهای ممکن را انجام داده، میپذیرد که بخشهایی از وضعیت خارج از کنترل او است. در این الگو، فرد انتظاراتش را با واقعیت تنظیم میکند، بر نقاط مثبت تمرکز میکند و از جنگ با چیزی که غیرقابل تغییر است دست میکشد. این رویکرد حقیقی آرامش و آزادی درونی را به دنبال دارد.
از لحاظ توانمندسازی شناختی، این مدل فقط درباره واکنش لحظهای نیست، بلکه تمرینهای روزمره هم مهماند. نویسنده دو نوع عادت را معرفی میکند: عادتهای بهبوددهنده و عادتهای اجتنابی. عادتهای بهبوددهنده شامل معنابخشی به زندگی، داشتن روابط حمایتگر، استفاده از استعدادها و مراقبت از بدن (خواب، تغذیه، حرکت و آرامسازی) است. این عادتها نقش ذخیره انرژی شناختی و احساسی را بازی میکنند و به مغز کمک میکنند در مواجهه با فشار، انعطافپذیرتر عمل کند. در مقابل، عادتهای اجتنابی مثل سرگرمیهای بیشازحد، مواد یا نوشیدنیهای مسکن، و دوری از موقعیتهای دشوار، هرچند بهطور کوتاهمدت ناراحتی را کم میکنند، اما مسئله را حل نمیکنند و در بلندمدت به سلامت روان آسیب میرسانند.
برای عملی کردن آن، مقاله چهار گام عملی پیشنهاد میکند:
گام اول: این است که هر فرد بهصورت خودبازنگرانه بررسی کند در زندگی روزمره تا چه حد از عادتهای بهزیستی و تا چه حد از عادتهای اجتنابی استفاده میکند.
گام دوم: شناسایی موقعیتهای استرسزای کلیدی (مثل ارزیابی عملکرد، کمبود قدردانی یا فقدان معنا در کار) و تفکیک دقیق بخشهای قابلکنترل و غیرقابلکنترل در هر کدام است.
گام سوم: تشخیص این است که در هر وضعیت، اکنون در کدامیک از چهار الگو قرار دارد: تغییر موقعیت، تسلیم، سماجت یا رهایی. و در نهایت،
گام چهارم: طراحی یک برنامه تدریجی برای تقویت عادتهای بهزیستی، کاهش اجتناب، حرکت از تسلیم به اقدام مؤثر در حیطههای قابلکنترل، و گذار از سماجت به رهایی در حیطههای غیرقابلکنترل است.
برچسبها:
